سخن طوطیا

سلامی گرم خدمت تمام بازدیدکننده های عزیز

آهنگ دل من دل تو رو من قبلا توی وبلاگ گذاشته بودم .

دوباره این آهنگ رو گذاشتم توی وبلاگ ،چون پوریا و پونه خواسته بودن که

 این آهنگ گذاشته بشه. منم با کمال میل و با اجازه ی شما عزیزان این آهنگ رو دوباره گذاشتم

منتظرم که شما آهنگ بعدی رو واسه وبلاگ انتخاب کنید.

در ضمن از تک تک شما عزیزان ممنونم که با نظراتون به من کمک میکنید که وبلاگ طوطیا روز به روز بهتر بشه.

این دسته گل از طرف طوطیا به تمامی بازدیدکننده های وبلاگ. امیدوارم دوست داشته باشین.

 

                                                           دوستدار شما طوطیا     

 

اگر کسی را دوست داری به او بگو

زیرا قلبها معمولا با کلماتی که ناگفته می مانند میشکنند


 

 

 

تولحظه سازمنی حس شاعرا نه ی عشق

تویی که از نفست بوی صبح می آید

هوای روشن امید در کرا نه ی عشق

سبد سبد غزل از نام تو شکوفا شد

واین شروع قشنگی است ازترانۀ عشق

تو مثل حادثه هستی تمام باور من

میان این همه تردید در زما نه ی عشق

بهارمن تویی ای بهترین بها نه ی سبز

که ازتوتازه شود فصل جاودانه ی عشق

تمام هستی من چشم شاعرا نه ی توست

که اتفاق منی بهترین بها نه ی عشق

 

 

زادگاه و تاریخ تولد هیچکس در هیچ نقشه و تقویمی نیست ، چرا که آدمها هر لحظه در طپش قلب کسانی که دوستشان دارند متولد می شوند



پرسید به خاطر کی زنده هستی ؟

با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو ،

بهش گفتم به خاطر هیچ کس

پرسید پس به خاطر چی زنده هستی ؟

با اینکه دلم داد می زد به خاطر دل تو

با یک چشم پر از اشک بهش گفتم به خاطر هیچ چیز .

ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی ؟

در حالی که گریه می کرد گفت :

به خاطر کسی که برای هیچ زنده است

وای خدا قلبم...

وقتی دل دیوونه بی تو داره میمیره ، وقتی داری میبینی قلبم پیش تو گیره...
میری نمیگی شاید بی تو تک و تنها شم ، میشه ...نمیخوام اما هیچ وقت مثل تو باشم...
وای خدا قلبم میریزه، اون برای من خیلی عزیزه...
وای خدا قلبم میریزه، اون برای من خیلی عزیزه...
بی قراره قلبم عاشقت میمونه، عشق تو دنیامه قلب من میدونه...
بی قراره قلبم عاشقت میمونه، عشق تو دنیامه قلب من میدونه...
وای خدا قلبم میریزه، اون برای من خیلی عزیزه...
وای خدا قلبم میریزه، اون برای من خیلی عزیزه...
وقتی دل دیوونه بی تو داره میمیره ، وقتی داری میبینی قلبم پیش تو گیره...
میری نمیگی شاید بی تو تک و تنها شم ، میشه ...نمیخوام اما هیچ وقت مثل تو باشم...
وای خدا قلبم میریزه، اون برای من خیلی عزیزه...
وای خدا قلبم میریزه، اون برای من خیلی عزیزه...

پدر...

پدر، عشق تو مثل لطافت و زیبایی یک روز قشنگ بهاری است.

پدر، یاد تو مثل بی‌خیالی و راحتی یک روح سبکبال، در گردش یک روز خوش آب و هوای تابستانی است.

پدر، فکر به تو مثل گرمای کنار هیزمی سرخ شده از آتش، در یک روز سرد زمستانی است. پدر، امنیت در تو مثل آغوش گرم مادری پر مهر، برای فرزندی ترسان از دنیای ناشناخته‌هاست.

پدر، کلام تو مثل مشعلی روشن و فروزان، در تاریکی راه‌های مخوف و پر پیچ و خم زندگی است.

پدر، روح تو مثل آرامش و سکون، بعد از یک جابجایی مکان، از زمانی تا به ابدیت است.

پدر، سپر تو نه مثل، بلکه خود عشق، خود امنیت، خود کلام و خود نجات توست.

مادر...

وقتی تو را می بینم به یاد فطرتم می افتم که روزگاری از آسمانها هم بالاتر می زیست. وقتی چشمهای تو به چشمهایم می افتد به یاد روزهای زلال ازل می افتم که با فرشته ها روی تپه های بلورین بهشت به این سو و آن سو می دویدم و همصدا با جبرئیل به خداوند سلام می گفتم.

وقتی به من لبخند می زنی به یاد سالهای بی گناه کودکی ام می افتم که زلفهای درختان را می بافتم و با رودها به سوی دریا می رفتم. کوچک ترین دوست من سنجاقکی سرخ بود که هر روز مرا به مزرعه می برد و نام گلها را به من یاد می داد.

تو هر شب برایم از دوست داشتن و مهربانی قصه می گفتی و ستاره ای را زیر بالشم می گذاشتی تا خوابهای خوب ببینم. وقتی به آلاله ها شب بخیر می گفتم می دانستم که فردا خورشید پلکهای بسته مرا می بوسد و از خواب بیدارم می کند.

مــــــــــادر مهربانم ! این همه کلمه روشن و این همه حرف عاشقانه را تو به من آموخته ای. اگر نفس نورانی تو نبود من همنشین تاریکیها می شدم و نمی توانستم پنجره اتاقم را باز کنم.

وقتی تو را می بینم به یاد دستهایت می افتم که از همه آفریده های خدا مهربان ترند. دستهایی که گهواره زندگی را تکان می دادند تا من بی تابی نکنم.

 

 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

 برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

 یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن داشته باشد!

 

روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک را...

به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم» مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!»

بعضیا تو زندگیت نقش دیوارو بازی میکنن

نه دوست داری خرابشون کنی ؛ نه میتونی بهشون تکیه بدی … !!!

 خنده ات رو به همه بده، ولی لبخندت را به یه نفر، عشقت را به همه بده،ولی وجودت را به یه نفر، بذار همه عاشقت باشن، ولی خودت عاشق یه نفر باش

 

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.
فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت
و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت : دیگر تمام شد.
دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است
و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ

من میروم اما...................

من مي روم اما به او بگوييد دوستش دارم،

به او که تنش بوي گلهاي سرخ را ميدهد،

به او که با جادوي کلامش زيباترين لغات را شناختم،

به او که لحن صدايش دلپذيرترين آهنگ است،

به او که نگاهش به گرمييه آفتاب و لبانش به سرخيه شقايق ودلش به زلالييه باران است،

به او که براي من مينويسد،

مينويسد از باران، از شبنم، از گرماي عشق و ...

من مي روم اما به او بگوييد دوستش دارم ،

به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق کوچک دل من درآن غرق شده،

به او که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين نورو شعرو ترانه برد،

و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد.

من مي روم اما به او بگوييد دوستش دارم،

به او که صداي پايش را ميشنوم،

به او که لحن کلامش را ميشناسم،

به او که عمق نگاهش را ميفهمم،

به او که .....

من مي روم اما به او بگوييد دوستش دارم،

به او که گل هميشه بهارمن است،

به او که قشنگترين بهانه براي بودن من است

وبه او که عشق جاودانه من است......

سوال...

عشق یعنی...

سلام

دوستای خوبم ادامه ی این دو کلمه ( عشق یعنی...) را شما عزیزان

کامل کنید دوست دارم نظرات شما خوبان رو بدونم.

 

 

همه چی آرومه...


 
همه چی آرومه تو به من دل بستی

این چقد خوبه که تو کنارم هستی

همه چی آرومه غصه ها خوابیدن

شک نداری دیگه ،تو به احساس من

همه چی آرومه من چقد خوشحالم

پیشم هستی حالا به خودم می بالم

تو به من دل بستی از چشات معلومه

من چقد خوشبختم همه چی آرومه


تشته ی چشماتم منو سیرابم کن

منو با لالایی دوباره خوابم کن

بگو این آرامش تا ابد پابرجاست

حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم

پیشم هستی حالا به خودم می بالم

تو به من دل بستی از چشات معلومه

من چقدر خوشبختم همه چی آرومه

عشق واقعی...

 

پسر : من با تو زنده ام . بدون تو مي ميرم. من فقط تو رو مي خوام . اگه نباشي ديوونه

ميشم!!!

دختر لبخند مي زد و پسر به خودش مي باليد كه چقدر اون و معشوقش همديگر رو دوست

دارند.

روزگاري بود كه از دلدادگيشان مي گذشت . كه در يك سانحه آتش سوزي زيبايي دختر از

بین میره. وقتي پسر مطلع مي شه .بهانه هاي مختلف جور مي كنه و براي هميشه از او

خداحافظي مي كنه .ولي دختر همچنان عاشق پسر بود و غم دوري او براش خيلي سخت

بود. همه جا رو بدنبالش مي گرده تا بالاخره اونو درحالی که در بیمارستان بستری بوده پیدا

می کنه. پسر مدتي بعد از اينكه ازش جدا مي شه توی يك حادثه چشم هاش رو از دست

مي ده. دختر بالاي سرش مياد و بهش نگاه مي كنه و از اتاق بیرون میره.

پسر رو از اتاق عمل ميارن و بعد از اينكه به هوش مياد . وقتي چشمهاش رو باز مي كنن فرياد

مي زنه: من مي بينم . من دوباره دارم مي بينم!!

دختر كه در كنار در ايستاده بود وقتي صداي عشقش رو كه با خوشحالي فرياد مي زد

روشنید لبخند بر صورت سوخته اش مي شينه . پسر دور تا دور اتاق رو با چشمهاش

مي كاوه و خانومي رو مي بينه كه شالش رو روي صورتش انداخته و داره از اتاق خارج

مي شه . از دكتر مي پرسه اون خانم كيه؟ دكتر مي گه همون آدم فداكاريه كه چشمهاش

رو به تو بخشيده . پسر مي گه نذارين بره بهش بگيد بياد بايد ازش تشكر كنم . دختر رو صدا

مي كنن و اون بر مي گرده . و به كنار تخت پسر مياد . پسر مي گه شما كي هستين ؟

چرا همچين فداكاريي كردين؟

دختر شالش رو كنار ميزنه و پسر شوکه میشه.

دختر : من خيلي وقته براي تو مردم . ولي من هميشه بيادت بودم و همه جا رو براي پيدا

كردنت گشتم تا تو رو اينجا و توي اين وضعيت پيدا كردم . وقتي ديدمت خشم نبود كه جلو

چشمهام رو بگيره بلكه به تنها چيزي كه فكر كردم اين بود كه من با چشمهام مي تونم بينايي

رو به تو بازگردونم تا بتوني براحتي زندگي كني . چون دوست ندارم هيچوقت زندگي برات

سخت باشه!

پسر كه اشكهاش سرازير شده بود گفت : چرا اين كارو كردي؟ تو بايد از من متنفر ميشدی،

تو بايد از زجر كشيدن من خوشحال مي شدي.

دختر گفت : من طعم عشق رو تنها براي يك بار تجربه كردم و اون هم عشق تو بود و تا ابد

هم تنها عشق تو براي من مي مونه . تو عشق رو درك نكردي و گرنه اين سوالا رو از من

نمي پرسيدي. من ديگه مي رم . تو ديگه منو نخواهي ديد ولي تا ابد عشق تو در دل من

هستش و اگه بازهم اتفاقي برات بيفته بدون كه من تنهات نمي ذارم. و برات آرزوي زندگي

خوبي دارم . و اميدوارم روزي طعم عشق واقعی رو احساس کنی... خداحافظ

سرت و بذار روشونه هام خوابت بگیره...

سرت و بذار روشونه هام خوابت بگیره

بذار تا آروم دل بی تابت بگیره

بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره

حتی من از شنیدنش گریم میگیره

گریم میگیره

بذار رو سینم سرتو , چشمای خیس ترتو

بذار تا سیر نگات کنم , بو بکشم پیرهنتو

بغل کن و بچسب بهم , بکش دوباره دست بهم

جز تو کسی رو ندارم , نزدیک تر از نفس بهم

سرت بذار رو شونه هام خوابت بگیره

بذار تا آروم دل بی تابت بگیره

بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریم میگیره

وقتی چشات خوابش میاد , آدم غماش یادش میاد

یه حالتی تو چشماته ,که عشق خودش باهاش میاد

وقتی چشات خوابش میاد , آدم غماش یادش میاد

یه حالتی تو چشماته ,که عشق خودش باهاش میاد

سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره

بذار تا آروم دل بی تابت بگیره

بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره

حتی من از شنیدنش گریم میگیره

 


کم کم ياد خواهي گرفت

تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يک دست

و زنجير کردن يک روح را

اينکه عشق تکيه کردن نيست

و رفاقت، اطمينان خاطر

و ياد مي‌گيري که بوسه‌ها قرارداد نيستند

و هديه‌ها، معني عهد و پيمان نمي‌دهند ..

کم کم ياد مي گيري

که حتي نور خورشيد هم مي‌سوزاند

اگر زياد آفتاب بگيري

بايد باغ ِ خودت را پرورش دهي

به جاي اينکه منتظر کسي باشي

تا برايت گل بياورد ..

ياد ميگيري که ميتواني تحمل کني

که محکم باشي پاي هر خداحافظي

ياد مي‌گيري که خيلي می ارزی ...

همدم...

 

 

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از این جا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم
می دونم یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزاییکه حواسم نیست بگم خیلی دوستت دادم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری
کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاس دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگه رد پای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری

 

از تو میگذرم بی آنکه دیگر تو را ببینم ،
از تو میگذرم بی آنکه خاطره ای را از تو بر دوش بکشم ،
نمیخواهم دیگر طعمی را از عشق بچشم.
از تو میگذرم ، تویی که گذشتی از همه چیز ،
این را هم فراموش میکنم ، جای من در اینجا نیست!

میروم تا آرام باشی ، تا از شر من و احساسم راحت باشی ،
میروم تا روزی پشیمان شوی ،حیف احساسات عاشقانه ام بود ،
میروم تا با کسی دیگر همنشین شوی
از تو میگذرم و شک نکن که فراموشت میکنم ،
هر چه شمع و شعله و آتش بود را در قلبم خاموش میکنم ….
نه اندیشیدن به تو فایده دارد ، نه فکر کردن به خاطره هایت ،
حالا آنقدر به دنبالم بیا تا خسته شود پاهایت….
تو لیاقت مرا نداری ، از تو میگذرم تو ارزشی برایم نداری….
کارت شده بود دلشکستن و بی وفایی ،
روز و شب من این شده بود که از تو سوال کنم کجایی؟؟
چرا پاسخی به دل گرفته ام نمیدهی ،
چرا سرد شده ای و مثل آن روزها سراغی از من نمیگیری؟
فکر کرده ای کیستی، برو با همان عاشقان سینه چاکت ،
برو که تو با یک نفر راضی نیستی!
از تو میگذرم بی آنکه تو را ببینم ،
محال است دیگر برگردم ، حتی اگر از غم و غصه بمیرم….
از تو میگذرم و بی خیالت میشوم ،
شک نکن بدون تو از شر هر چه غم در این دنیاست راحت میشوم
اشتباه گرفته ای ، من آن کسی که میخواهی نیستم ،
تا هر چه دلت خواست با دلش بازی کنی ،
میروم تا حتی نتوانی یک لحظه هم نگاهم کنی….
از تو میگذرم بی آنکه لحظه ای برگردم و تو را ببینم ،
یک روز بیا تا حساب تمام بی محبتهایت را از قلب شکسته ام برایت بگیرم….

از دست دادمت ، به راحتی یک نفس ، به آسانی یک پلک ، سخت ست ؛ ولی انگار باید بگویم خداحافظ .ای تمام آن چه دارایی ام بودی در این روزگار سخت ، خداحافظ . برایت زیباترین روزها و بی دغدغه ترین لحظات را آرزومندم . امیدوارم لیاقتت را داشته باشد آن که اکنون دستان گرم تو را در دست دارد . خداحافظ ای خاطره ی ماندگار و سنگی در ذهن مشوش و یخی من . دلم نمی آید تمام کنم ، ولی مگر می شود تا آخر دنیا نوشت و گفت ، وقتی خوانده نمی شوی و شنیده نمی گردی / خدا حافظ تمام خاطره های قشنگ روزهای سادگی 

 

 

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی ! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا ، خوب ترینم ! کافی ست


بعد از رفتنت......


شبي از پشت يک تنهايي غمناک و باراني تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا کردم.تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهايت دعا کردم!
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي ابي احساس تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روييد با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ ابي ترين موج تمناي دلم گفتي :
( دلم حيران و سرگردان چشماييست رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي ان چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم!)
همين بود اخرين حرفت.....
و من بعد از عبور تلخ و غمگين نگاهت حريم چشمهايم را به روي اشکي از جنس غرور ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم.
نمي دانم چرا رفتي؟ نمي دانم چرا ؟ شايد خطا کردم! و تو بي انکه فکر غربت چشمان من باشي!!!! ؟! نمي دانم چرا؟ تا کي؟ براي چه؟
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد.... و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت.....و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد...
و بعد از رفتنت گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهربوني دانه بر ميداشت!! تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد....وبعد از رفتنت انگار کسي حس کرد که من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت!!!
ناگهان کسي حس کرد که من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد....و بعد از رفتنت درياچه بغض کرد.کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد!!!!!
هنوز اشفته ي چشمان زيباي توام
ببين که سرنوشت انتظار من،چه خواهد شد؟ ؟؟؟
کسي از پشت قاب پنجره ارام و زيبا گفت:(تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو:)
در راه انتخاب او خطا کردم و من در حالتي مابين اشک و ترديد وحسرت کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است!!! و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر... نمي دانم چرا؟؟؟؟
 شايد به رسم و عادت و پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ ارزوهايش دعا کردم
!