وقتی تو را می بینم به یاد فطرتم می افتم که روزگاری از آسمانها هم بالاتر می زیست. وقتی چشمهای تو به چشمهایم می افتد به یاد روزهای زلال ازل می افتم که با فرشته ها روی تپه های بلورین بهشت به این سو و آن سو می دویدم و همصدا با جبرئیل به خداوند سلام می گفتم.

وقتی به من لبخند می زنی به یاد سالهای بی گناه کودکی ام می افتم که زلفهای درختان را می بافتم و با رودها به سوی دریا می رفتم. کوچک ترین دوست من سنجاقکی سرخ بود که هر روز مرا به مزرعه می برد و نام گلها را به من یاد می داد.

تو هر شب برایم از دوست داشتن و مهربانی قصه می گفتی و ستاره ای را زیر بالشم می گذاشتی تا خوابهای خوب ببینم. وقتی به آلاله ها شب بخیر می گفتم می دانستم که فردا خورشید پلکهای بسته مرا می بوسد و از خواب بیدارم می کند.

مــــــــــادر مهربانم ! این همه کلمه روشن و این همه حرف عاشقانه را تو به من آموخته ای. اگر نفس نورانی تو نبود من همنشین تاریکیها می شدم و نمی توانستم پنجره اتاقم را باز کنم.

وقتی تو را می بینم به یاد دستهایت می افتم که از همه آفریده های خدا مهربان ترند. دستهایی که گهواره زندگی را تکان می دادند تا من بی تابی نکنم.